محمد پوریا محمد پوریا ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

پوریا امید زندگی مامانی و بابایی

سفر شمال

    یه روز خوب آفتابی یعنی روز چهارشنبه 90.06.30 که روز تولد بابایی هم بود همراه با مامانی و دایی احمد و خاله فاطمه حرکت کردیم به سمت  شمال.  بابایی ساعت حرکت رو 3 صبح اعلام کرد و ما حرکت کردیم در بین راه بابایی خوابش گرفت و ما رو خدا حفظ کرد و خدا رو شکر از تصادف نجات پیدا کردیم بعد همه ما از خدا تشکر کردیم .هوا که روشن شد برای صبحانه در مینو دشت وایستادیم و بساط رو پهن کردیم و بعد از خوردن صبحانه به سمت بابلسر حرکت کردیم آخه مقصد اونجا بود چون به خاله آسیه از طرف اداره اش یه سویت برای چهار روز اجاره دادند ولی خودش به خاطر اینکه کار داشت نتونست با ما بیاد. شیرینک مامان تو هم که از اول سفر نخوابیدی با شیطونی و س...
12 مهر 1390

بارون

هوراااااااا آب بازی دیروز وقتی بارون اومد رفتی تو حیاط و زیر بارون این ورو اون ور می رفتی و شادی میکردی هی دادو بیداد میکردی و جیغ میزدی آخه آب بازی رو خیلی دوست داری هر وقت هم تو خونه حوصله ات سر میره یه لگن کوچولو پر آب میکنی و باهاش موهاتو سرتو صورتتو دستهاتو پاهاتو میشوری میشه گفت یه حموم کامل کامل  خوشگل مامانی خیلی دوستت دارم ...   ...
12 مهر 1390

برنامه و کارتونهای دوست داشتنی

الهی مامان قربونت بشه میدونی چه برنامه و کارتون های رو زیاد دوست داری و نگاشون میکنی ١. خاله شادونه ٢. عمو مهربان و خاله رویا                  و               ٣. ململ     و کارتونهای بره ناقلا            و                 پینگو پینگو        و     لاک پشت های نینجا ...
25 شهريور 1390

لغت نامه و کارهای جالب محمد پوریا

ضمن سلام به کوچولوی خودم امروز میخوام همه کلمه هایی که تا امروز بلدی تلفظ کنی رو یادداشت کنم کلماتی که با اون زبون قشنگ و شیرینت میگی و با بیان بعضی کلمه ها مامان و بابا جونت رو از جا بلند میکنی تا کارهای درخواستیت رو انجام بدن لغت نامه محمد پوریا جان: الله اکبر                          ایو بر بابا                                بابا ب...
19 شهريور 1390

گل پسرم محمد پوریا

بازم سلام یه روز دیگه ست ومن دوباره چند تا عکس دیگه از شاه زندگیم براتون می زارم البته میخوام به زودی یه سری عکس از لحظه تولدش تا الان بزارم  البته دوست دارم از ایده های شما هم استفاده کنم اگه میشه برام نظراتونو بزارین تا بنونم ازشون استفاده کنم این عکس مال ٧ ماهگی محمد پوریا جونه این عکسم مال ١٠ ماهگی محمد پوریا جونمه ...
10 شهريور 1390

دیدار اول

با سلام این وبلاگ را برای اولین غنچه زندگی مون محمد پوریا جون طراحی کردیم و لحظه های شاد باهم بودن را  به صورت یک آلبوم اینترنتی در آوریم برای شما چندین عکس از گلم می زارم تا باهاش آشنا بشین این شیطون بلا که خیلی ام زرنگه و باهوشه   ...
10 شهريور 1390

رفتن به پارک

 پوریا جون مامان وبابا    سلام یه روز تعطیل من و تو و بابا سه تایی سوار دوچرخه رفتیم پارک تا تو سرسره وتاب بازی کنی  آخه تو خیلی بازی کردن تو پارک رو دوست داری تا خسته نشی هم یه جا نمیشینی موقع تاب سواری خودت برای خودت شعر میگی :تا تا تاتایی(تاب تا ب عباسی) اینم به زبون خودت .     موقع سرسره بازی ام  باید خودت از پله ها بری بالا و خودتم لیز بخوری بیایی پایین نه من نه بابا کمک نکنیم چون تو ناراحت میشی و میگی که نه (بلدم))  بعد ازاینکه بازی کردی و خسته شدی با هم رفتیم که یه یه جا بشینیم ولی تو باز توپ و بادکنک دیدی و بطرف اونها دویدی و یکیشونو خودت انتخاب کردی و بدون اینکه برای...
4 شهريور 1390